آگاهي هاي غيبي امام حسين(ع) از وقايع

به دور از مباحث عقيدتي و كلامي، شواهد تاريخي و روايي نشان مي‌دهد كه امام(ع) از پايان راه و نتيجۀ كار (شهادت) آگاهي غيبي و سياسي داشت. اوضاع اجتماعي زمان و روحيات مردم كوفه را مي‌شناخت و افراد و نمايندگانش را با بصيرت كامل انتخاب مي‌كرد و گرنه بايد به اندازه افراد عادي هوش سياسي نداشته باشد كه بگويند كه به كوفه نرو. چون قلوبشان با شما و شمشيرشان عليه شما باشد... يا همه محاسباتش غلط باشد. نه! بلكه او چون هر امامي به وظيفۀ مخصوص و تكليف الهي خود عمل كرد. و شهادت آگاهانه و ظلم و ستيز و انحراف سوز را در جوّ خفقان و ارعاب بنيانگذار و اسوه سازد.

اين روايات از زبان پيامبر(ص) و فاطمه(س) و علي (ع) و حتي كلمات امام حسين(ع) نمودار است، علي(ع) فرمود: حسين بن علي شهيد مي‌شود و من مكان شهادت او را مي دانم ،‌ او در زميني نزديك به دو نهر كشته مي‌شود.

منابع:

1-     مجله تراثنا، مجله 10

2-     فتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 29-28

3-     ذخائر العقبي، ص 148- 146

4-     ابوالفرج ، مقاتبل الطالبيين، ص113

5-     انتساب الاشراف، ج 2، ص 194

امام حسین(ع) قسمت 2

به برادران مسلم گفت: برگرديد. گفتند: « ما برنمي‌گرديم، يا مثل مسلم شهيد مي‌شويم،‌ يا انتقام خون او را مي‌‌گيريم. تو مثل مسلم نيستي. اگر به كوفه بروي، مردم به سوي توي مي‌شتابند.»

امام فرمود: « پس از مسلم و هاني، زندگي معنا ندارد، و چنين سخن گفت كه« ايها الناس قَدْ خَذَلَتْنا شيعتُنا من ارادَ منكم الانصراف فلينصرف»  آنگاه خبر قتل مسلم وهاني و عبدالله بن يقطر ... را اعلام كرد و فرمود : « هر كه مي‌خواهد برگردد.» اينجا بود كه گروهي برگشتند. امام در شب عاشورا همين پيشنهاد را تكرار كرد ولي كسي در آن شب باز نگشت.

در منطقه ذرود با زهير بن قين كه عثماني بود برخورد كرد و او جزء ياران فداكار امام شد و شب را در  منطقه شُرّاف ماند. آب زياد برداشتند و حركت كردند. ناگاه مردي تكبير گفت و ياران نيز تكبير گفتند و آنان نخست پنداشتند كه نخلستان است ولي معلوم شد كه سرنيزه‌هاي سواران است. «حُرّ» با هزار نفر از قادسيه آمده بود، ولي علت حركت امام را پرسيد. امام نامه‌ها را نشان داد و حرّ اظهار بي‌اطلاعي كرد. همه به شدت تشنه بودند؛ امام دستور داد تشنگان سپاه حرّ، حتي اسبانشان را سيراب كردند.

امام حسين(ع) به نماز ايستاد و حرّ با سپاهيانش به او اقتدا كردند. حّر گفت: « مأمورم تا شما را به كوفه ببرم». امام گفت: « مرگ از اين كار آسانتر است». خواست مراجعت كند حرّ مانع شد و گفت:‌« با شما هستم و طي نامه‌اي از كوفه كسب تكليف مي‌كنم» اينجا بود كه امام فرمود: « مادرت به عزايت بنشيند» حرّ برخورد محترمانه‌اي كرد و نام مادرش را نبرد. حرّ او را از كشته شدن هشدار داد امام (ع) فرمود: كه ما را از مرگ مي‌ترساني ! جواب تو اين شعر برادر اوسي است كه گفت: به زودي مي‌روم و بر جوانمرد مرگ عار نيست هنگامي كه نيت او حق و جهادش اسلامي است.

طرماح پيشنهاد كرد كه به جبال طي بروند و در پناه قبيله‌اش باشند، ولي امام نپذيرفت. سرانجام توافق شد كه نه به حجاز و نه به كوفه بروند، بلكه به طرف العذيب بروند. در راه پس از لحظه‌اي چرت، بيدار شد و سپس كلمۀ لااله‌الاالله .. را گفت. فرزندش علي علت را پرسيد. فرمود: « در خواب، گوينده‌اي به ما گفت كه اينها به راه خود ادامه مي‌دهند و مرگ هم به دنبالشان روان است.»

علي گفت: « اولسنا علي الحق؟ » امام فرمود: « چرا، بر حقيم و حق با ماست» گفت: ما را از مرگ در اين هنگام باك نيست. امام فرمود: جزاك الله خيراً امام به طرف قصر بني‌مقاتل و به نزد  عبدالله بن حز بن يزيد جُعفي رفت و خواست تا او همراه امام باشد، او از آمدن عذر خواست و گفت كه اسب و سلاح مي دهم و امام نپذيرفت.

 

توجيه سازشكارانه

برخي نوشته‌اند كه امام حسين(ع) در برخورد با حرّ پيشنهاد كرد كه او را به شام نزد يزيد ببرد تا او تصميم بگيرد و شايد وي هم بيعت كند. كه صحيح نيست. زيرا هم با نامه يزيد به حاكم مدينه كه فليكن جوابك رأس الحسين، نمي‌سازد هم با سخنان امام حسين(ع) از ابتداي حركت تا اينجا و هم با روحيه و افكار او كه يزيد را شيطان مي‌داند و مي‌گويد « آنها پذيراي پيروي از شيطان گشته و اطاعت خداي رحمان را ترك گفته‌اند و من بر خلافت شايسته‌ترم  يا مي‌گويد: « اَلا وَ اِنّ الدَعَيّ وَ ابْن الدَعّي قَدْ رَكَزني بَيْنَ اثْنَيْنِ بَيْنَ السِّلَةِ و َ الذَّلة هَيْهاتَ مِنا الذِلّةِ»

بنابراين نه اصل پيشنهاد امام صحيح است نه توجيه آن به عنوان تقيه يا توريه يا اتمام حجت! و اين از ساخته‌هاي امويان است كه عقبة بن نسمعان نيز كه همراه بود آن را رد مي‌كند و بلاذري و طبري تنها پيشنهاد بازگشت را مطرح ساخته‌اند.

امام در آغاز مي‌توانست سپاه حرّ را درهم بشكند، ولي نمي‌خواست او آغازگر جنگ باشد، و در پاسخ پيشنهاد زهير كه بجنگيم، مي‌گويد: « دوست ندارم آغازگر جنگ باشم.» شايد مي‌دانست كه پيروزي نظامي ممكن نيست و حرّ عاقبت نيكي خواهد داشت. در منزل ثعلبه مردي از اهل كوفه به امام حسين(ع) رسيد و امام را از رفتن به كوفه وشهادت برحذر داشت و گفت: «دل‌هايشان با شماست؛ ولي شمشيرها به زيان شماست. امام پاسخ جالبي دادند كه نمايانگر آگاهي امام از فرجام كار است ايشان فرمود: اي برادر كوفي، اگر تو را در مدينه ملاقات مي‌كردم، اثر جبرئيل( جاي پاي او يا آثار آمدن او را) در خانه كوچك ما و نيز چگونگي نزول وحي بر جدم را به تو نشان مي‌دادم. اي برادر كوفي سرچشمه علوم نزد ماست، مگر مي‌شود ديگران چيزي را بدانند و ما ندانيم و اين ممكن نيست.

سرانجام پس از طي مراحل، دو سوار از كوفه  با نامه كه متضمن دستور‌العمل خشن دربارۀ تسليم امام يا استقرار او در بيابان بدون آب و گياه بود، به حرّ تسليم كردند. او نيز از ترس جاسوسان ابن زياد به شدت وارد عمل شد و پيشنهاد زهير و جواب امام حسين(ع) در همين جا بود كه دوست ندارم آغازگر جنگ باشم. در پاسخ حرّ فرمود: « مرا از مرگ مي‌ترساني مرگ به تو نزديكتر است از تسليم من. از اسب پايين آمد، آنجا نينوا بود و روز چهارشنبه يا پنج شنبه اول يا دوم محرم سال 61 هـ‌ روز بعد، عمرسعد با چهار هزار نفر وارد شد. از هر كسي خواست تا نزد امام برود و بگويد چرا آمدي؟ حاضر نشدند. چون همه از امضاگران نامه‌هاي دعوت از امام حسين(ع) بودند.

قرة بن قيس حنظلي را فرستاد و امام در پاسخ فرمود: « طبق دعوت مردم آمدم» .

ابن سعد خواست به ملامت رفتار شود، ولي شمر با سپاه و نامه تندي وارد شد گفت: « ابن سعد؛ آب را ببند و سخت بگير و گر نه فرمانده، شمر خواهد بود.»

 

آغاز نبرد عاشورا

عمر بن سعد حمله را آغاز كرد و گفت: «‌اي لشكر خدا بشارت مي‌دهم شما را به بهشت، سوار شويد و حمله كنيد!» و خود اولين كسي است كه تير به طرف اردوي امام حسين(ع) رها مي‌سازد و مي‌گويد: « شهادت دهيد نزد امير كه من آغازگر و اول من رَمي بودم.» تيرها را به سوي خيمه‌‌ها رها كردند؛ سپس به خيمه‌ها هجوم بردند( بنا به نقل لهوف) در اين حمله 50 تن از ياران امام به شهادت رسيدند.

اتمام حجت‌هاي امام حسين(ع) در برابر سپاه حرّ و ابن زياد به خصوص در روز عاشورا بسيار در خور توجه است.

بلاذري مي‌نويسد كه امام پيش از هجوم عمومي سوار شد و قرآن بر دست و عمامه رسول‌خدا (ص) را بر سر نهاد و با هيبتي ويژه كه يادآور زمان رسول‌خدا (ص)‌بود، در برابر جمعيت قرار گرفت و با آنان اتمام حجت كرد ولي با هياهو و جنجال مانع شنيدن كلمات امام مي‌شدند، حرّ بن يزيد رياحي (هنگامي كه فرياد استغاثه امام را شنيد ناراحت شد و)‌ نزد عمر سعد آمد و گفت: «‌مگر مي‌جنگيد»؟ عمر گفت: «‌آري. جنگي كه كمترين آن اينكه سرها بپرد و دست‌ها بريده شود.»

و صبح عاشورا مهاجر بن اوس، به او گفت:‌« تو را متفكر يافتم» حرّ گفت:‌ خود را در دو راهي بهشت و جهنم  مي‌بينم به خدا راه جهنم انتخاب نخواهم كرد. سپس به سپاه امام پيوست و شهيد شد. عمر سعد، حصين بن تميم(نمر) را با 500 تيرانداز مأمور زدن اصحاب امام كرد. اصحاب شجاع و كاردان امام با آنكه اندك و سواره بودند، همين كه دشمن نزديك شد، پياده شدند و سپاه دشمن را با تير درو كردند و آنان نيز براي جنگ پياده شدند و آنگاه سپاه امام سوار گشتند و بر آنان تاختند و گروه ديگري را كشتند و آنان تا ظهر سپاه عظيم عمر سعد را مشغول ساختند.  شمر دستور داد تا با تير و آتش به خيام زنان حمله برند، امام مطلبي گفت كه شمر را منصرف ساخت و نيز زهير با 10 سوار حمله كرد و آنان را متفرق و مشغول ساخت، عباس در حمله‌اش رعب در دل‌ها افكند. كسي جرئت نداشت با او مقابله كند و او كلاهخود و زره‌اش را از تن درآورد و سپس حمله كرد تا شهيد شد.

امام به هنگام شب اطراف خيام اهل بيت را خندق كنده بود و آن را پر از خار و بوته نموده و سحرگاه آتش زد تا دشمن نتواند به خيام حمله كند. تصميم امام شهادت آگاهانه و مظلومانه بود، چنانكه در پاسخ آنها فرمود: هرگز به فلاح و رستگاري نمي‌رسد قومي كه خشم خدا را با كسب خوشنودي مخلوق او خريدند و پاسخي ندارند. آنها مستحق عذابند.

و نيز فرمود: نه، سوگند به خدا كه دست ذلت به آنها نخواهم داد و چون بردگان تسليم آنها نخواهم شد. تاكتيك جالب و دفاع جالبتر و جانانه امام حسين(ع) و يارانش،‌ نبرد علي اكبر و قاسم و عباس بن علي(ع)‌سپاه يزيد را به هراس و لرزه انداخت و  اگر نبود سپاه اندك امام، و انبوه سپاه ابن سعد و تقدير شهادت مظلومانه و آگاهانه چنان كه امام چهارم فرمود: فوالله ان ذلك العهد من الله و رسوله...، همۀ سپاه دشمن يا كشته يا تسليم مي شدند. ولي سرانجام پس از شهادت ياران خوب و با وفا، و شهادت قمر بني‌هاشم و اهل بيت، قرآني به دست گرفت و با و با اهل بيت حتي كودك شيرخوار وداع نمود و حمله را سواره آغاز كرد. امام حسين(ع)  شجاعانه جنگيد و جراحات زيادي برداشت. آنها از نزديك نتوانستند بر او ضربه  بزنند بلكه با سنگ و تير، او را از پا در آوردند و هنگامي كه امام بر زمين مي‌افتاد چنين با خدايش زمزمه و مناجات مي‌كرد: « الهي رضاً برضائك و صبراً علي بلائك لا معبود سواك يا غياث المستغيثين»

هنوز دشمن هراس داشت و مي‌ترسيد به امام نزديك شود، براي آزمايش توان آن حضرت به سوي خيام حمله‌ور شدند، امام با تكيه به شمشير بر زانو نشست و اين شعار تاريخي را به گوش همه مزدوران تاريخ و سپاه ابن سعد رسانيد: م يا شيعة آل ابي سفيان اِنْ لَم يَكُنْ لَكُمْ دين و لا تخافون المعاد فكونوا اَحراراً في دنياكم»

امام را مظلومانه و ددمنشانه به شهادت رساندند و خيام زنان و كودكان را آتش زدند.اجساد سپاه خود را د فن كردند، پيكر پاك شهيدان را بر زمين افكندند تا خوراك حيوانات شود و اثر نماند. و براي زهره چشم گرفتن،‌اهل بيت را به اسارت بردند؛ ولي با اين عمر ريشه يزيد و بني‌اميه را سوزانيدند و مظلوميت و حقانيت امام و اهل بيت را در تاريخ و در قلب پايتخت اموي ثبت كردند و با رساندن پيام خون شهيدان، اسلام واقعي را احياء ساختند و براي تاريخ  و مردم معلوم شد كه فلسفۀ شهادت و اسارت اهل بيت چه بود. چگونه خون پاكشان نهال رنگ و رو پريدۀ اسلام را آبياري كرد و چگونه تبليغ زينب(س) و امام سجاد(ع) آن خون‌ها را به ثمر رسانيد. « والسلام عليه يوم ولد و يوم  استشهد و يوم يبعث حياً»

 

 

تحلیل ا سیره ی امام حسین(ع)

امام حسين(ع) پدرش امام علي بن ابيطالب(ع)‌و مادرش فاطمه زهرا(س) دختر رسول گرامي اسلام است. شهرت و كنيه‌اش ابوعبدالله است و داراي القاب بسياري است از جمله سيدالشهداء ، سبط اصغر و... در سال چهارم هجري و به قول برخي در اواخر سال سوم هجرت بعد از ده ماه و بيست روز از ميلاد امام حسن(ع)‌در سوم شعبان در مدينه به دنيا آمد.

به قولي او شش ماهه بدنيا زاده شده  و به همين جهت ولادتش همانند حضرت يحيي(ع)‌است كه شش ماهه بود. امام حسين(ع) حدود هفت سال با جدش و هفت و سال و چند ماه با مادرش و حدود 37 سال با پدرش علي(ع)‌و قريب چهل و هفت سال با برادرش امام حسن مجتبي(ع) زندگي كرده است. مدت امامت آن حضرت تقريباً ده سال بود و عمر آن حضرت 57 تا 58 سال نقل شده است و در سال 61 هـ . ق روز جمعه دهم محرم(عاشورا) در كربلا به دست عمال يزيد و ابن زياد با وضع فجيع و مظلومانه به شهادت رسيد كه اين شهادت نقطه عطف و عامل بيداري، حركت و نهضت عليه فساد و تباهي حكام ظالم در تاريخ اسلام بوده و هست. پيكر مطهر آن حضرت در ضلع غربي فرات(در كربلا) دفن شد و چون سر آن حضرت به شام فرستاده شده بود، در محل دفن رأس الحسين (ع)‌- كربلا؛ نجف كنار قبر مولي علي(ع)‌؛ دمشق؛ بقيع كنار قبر امام حسن(ع)؛ مصر – اختلاف است.

امام حسين (ع) در قرآن

سيماي والاي امام حسين را در آيينه وحي و قرآن مشاهده مي كنيم، از جمله :

  1. او مصداق آيه ذي القربي (سوره شوري، آيه 239 است كه به دوستي و مودّت (ولايت امري) آنان توصيه شده است.
  2. او مصداق جملۀ ابنائنا( سوره آل عمران، آيه 61) در آيۀ مباهله مي‌باشد، اين فضيلت براي امام حسين (ع)‌ از فضائل بزرگ است كه در چنين مراسم با اهميت و فوق‌العاده و تاريخي و قرآني همكار و همراه پيامبر(ص) شود و از ميان تمام امت از صغير و كبير، زن و مرد، ‌خدا او و پدر و مادرش و برادرش را برگزيند.

جريان مباهله در كتب مورخان، مفسران بزرگ و محدثان به طور مبسوط آمده است.

  1. او خردسال‌ترين مصداق آيۀ تطهير و اهل بيت و پنجمين معصوم است. و نزول سوره هل اتي و كوثر در شأن آن‌ها است و مهمتر سيماي درخشان او در روايات نبوي است،‌ پيامبر(ص) او را سيد جوانان بهشت، سبطي از اسباط ، و ريحانه خواند. او با پيامبر(ص) و پدر و مادرش و برادرش در يك مكان در بهشت‌اند و مهدي امت از نسل اوست. و فرمود:‌«‌طاقت شنيدن گريۀ او را ندارم.(حسين مني انا من حسين) و هر كس مرا دوست دارد،‌ بايد او را دوست بدارد.

 

همراه پدر تا شهادت امير‌المؤمنين(ع)

الف. از ولايت و امامت دفاع مي‌كتد و از مدافعان امامت و خلافت است،‌ در كودكي وقتي به مسجد مي‌آمد و مي‌ديد ابوبكر يا عمر بالاي منبر پيامبر(ص)‌نشسته است، جلو مي‌آمد و با تندي مي‌گفت: «‌از منبر پدرم پايين بيا اين منبر پدرم است، نه پدر تو.» ( مناظره تندش با عمر هنگام خلافت در منابع آمده است.)

در جريان جنگ جمل و صفين همراه پدر و پا به پاي مؤمنان بر ضد پيمان (شكنان) ناكثين و قاسطين و مارين مي‌جنگد، تا آنجا كه امير‌المؤمنين از كثرت حملات امام حسن(ع) و امام حسين(ع) نگران شد و فرمود: «‌املكو هذين الغُلامين...»‌آن‌ها را باز داريد، مبادا كشته شوند. او در پس گرفتن آب از سپاه معاويه در صفين نقش مهم داشت. علي(ع) گفت:‌اين اولين فتح به بركت حسين(ع)‌است.

ب. پاسخگوي سؤالات علمي است. در عصر خلفا كه مسائل متعدد و مختلفي از اطراف و اكناف يا از ناحيه فرق مختلف و پيروان اديان در قلمرو اسلامي،‌ مطرح مي‌شد يا در مسائل مستحدثه‌اي كه خلفا آگاهي كامل به آن نداشتند، و به امام علي(ع) مراجعه مي‌شد و گاهي مستقيماً  و گاهي هم به عنوان اينكه عملاً بفهماند امامت و خلافت واقعي در خاندان رسالت و اهل بيت كه معدن حكمت و علم الهي و وارث علوم نبوي هستند، قرار دارد؛  پاسخ مسائل مشكل را در برابر آن‌ها به امام حسن(ع) و امام حسين(ع) ارجاع مي‌داد.

دوران امامت امام حسن(ع)

امام حسين(ع) پيرو خط برادرش امام حسن(ع) رهبر معصوم است، پس از آنكه امام حسن(ع) به خاطر مصالح اسلام و مسلمين با معاويه صلح نمودند، عده‌اي از شيعيان تندرو نزد امام  حسين(ع) آمدند و تمايل خد را به جنگ و قتال خود را به جنگ و قتال در ركاب آن حضرت بر ضد معاويه ابراز داشتند؛ امام در جواب آنها فرمود: « برادرم با معاويه عهدي‌ كرده است كه آن نزد من محترم است.»

سليمان بن صرد خزاعي در زمان امام حسين(ع)‌به محضر ايشان شرفياب شد و درخواست كرد  كه بر ضد حكومت معاويه قيام كند، امام (ع) فرمود: « مادامي كه معاويه زنده است، بايد هر يك از شما شيعيان ملازم خانه خود باشيد. سوگند به خدا من به اين رازي نبودم، ولي تا معاويه زنده است به هر حال بايد آن عهد را رعايت كنيم ، اگر معاويه بميرد، آنگاه رأي معاويه و نظر خود را ابراز مي‌كنم.»

او نيز در مورد پيشنهاد قيام و نهضت توسط عدي به حاتم طايي فرمود:‌« ما پيمان معاهده‌اي بسته‌ايم، نمي‌توانيم آن را نقض كنيم.»

از آنچه گفته شد، چنين دريافت مي‌شود:

  1. امام حسين(ع) خود را مطيع حجت خدا مي‌داند و به خود اجازه سرپيچي از ولي امر نمي‌دهد.
  2. اگر چه امام به اين صلح راضي نبود؛ ولي اگر امام حسين به جاي برادرش امام حسن(ع) بود همان كار برادر را انجام مي‌داد و چنانكه اگر امام حسن (ع)‌به جاي امام حسين(ع)‌بود در كربلا حاضر مي‌شد...
  3. امام با بيان اينكه من به اين مصالحه راضي نبودم، مي‌خواهد اظهار همدردي محبان اهل بيت نموده تا بتواند آنان را متقاعد كند.
  4. اگر امام حسين(ع)‌ در زمان معاويه قيام مي‌كرد، چه بسا مردم خيال مي كردند او در صلح معاويه با برادر خود امام حسن(ع) مخالف است، در حالي كه امام حسين(ع) پيوسته اصرار داشت نشان دهد در قراردادي كه برادرش بسته با او اتفاق نظر داشته است، يكي از شواهد اين مطلب جوابي است كه امام حسين(ع) به علي بن بشير همداني داد. او به امام حسين(ع) عرض كرد كه عده‌اي از طرفداران انقلاب نزد امام حسن(ع) رفته و از آن حضرت تقاضا كرده‌اند بر ضد معاويه قيام كند، ولي امام از قبول آن پيشنهاد خودداري كرده و به آنها تفهيم كرده است كه جامعه اسلامي  براي چنين قيامي آمادگي ندارد. امام حسين(ع) در جواب او فرمود:‌«‌ ابو محمد، حسن بن علي(ع) راست گفته است مادامي كه اين شخص(معاويه) زنده است بايد هر يك از شما شيعيان ملازم خانه خود باشيد.»

 

پس از شهادت امام حسن(ع)

امامت امام حسين (ع)‌ پس از شهادت امام حسن(ع)‌را طبق نص پيامبر(ص)‌و علي(ع) و وصيت امام حسن(ع)‌و رجوع وجوه شيعه رسماً آغاز گرديد. دوران امامت او با اوج قدرت معاويه و بدعت‌هاي وي و سركوبي طرفداران علي(ع) و اهل بيت (ع) همراه بود. روشنگري‌هاي امام در موارد خاص از جمله در ايام حج و در اجتماع انبوه صالحان صحابه و تابعين و مهاجران و انصار و بني‌هاشم و شيعه و موالي كه 700 تا 1000 نفر بودند، طي سخنان جالبي فرمودند:‌« مطالبي كه مي‌گويم، بنويسيد و حفظ كنيد و پس از بازگشت به شهرهايتان براي مردم بازگو كنيد؛ چون از نابودي و كهنه شدن و اندراس سنت پيامبر(ص) مي‌هراسم.»

مروان بن حكم در دوران امارتش به مدينه مطالبي در لعن علي(ع) گفت. امام حسين(ع) به او فرمود: « يا بن الزرقاء و يا بن آلكه القُمَّل» پسر زن بد نام و خورنده شپش و او را چنان شرمنده كرد كه جرئت پاسخ نداشت و اين داستان در دوران حيات امام حسن(ع) رخ داد.

مروان والي مدينه، يك بار گفت: « اگر افتخار شما به فاطمه(س)‌نبود به چه چيز بر ما افتخار مي‌كرديد؟»

امام حسين(ع) چنان حلقش را فشار داد و عمامه‌اش را به گردنش پيچيد كه مروان غش كرد، سپس امام رو كرد به جمعيت و جماعتي از قريش و فرمود:‌ « شما را به خدا اگر است گفتم، تصديق كنيد.آيا مي‌دانيد كه در روي زمين كسي محبوب‌تر از من و برادرم حسن(ع)  نزد رسول‌خدا نبوده است؟

و آيا در روي زمين پسر دختر پيامبر(ص)‌ غير از من و برادرم هست؟ و آيا در روي زمين ملعون و پسر ملعوني غير از اين و پدرش طرد شده و تبعيدي رسول خدا(ص)‌كسي وجود دارد؟ »ژ

آنگاه دشمني او و خاندانش را نسبت به پيامبر(ص)‌و اسلام بر شمرد و مروان فوق‌العاده شرمنده شد.

حركت سياسي يا استيضاح معاويه

مروان بن معاويه نوشت كه هر چند حسين بن علي(ع) فعلاً قصد قيام ندارد ولي مطمئين نيستم كه در آينده نيز چنين قصدي نداشته باشد...

معاويه طي نامه‌اي به امام حسين(ع) هشدار داد كه از تو مطالب و اموري به من رسيده است؛ اگر آنها صحيح باشد، آنها را شايسته تو نمي‌دانم و اگر صحيح نباشد، تو سزاوارترين شخص براي چنين وضعي هستي! مواظب باش و به عهد و پيمان خويش وفا كن. اگر با من مخالفت كني، با مخالفت رو به رو مي‌شوي و اگر بد كني بد مي‌بيني.

از خدا بترس و امت محمد(ص)‌را در فتنه وارد مساز، مراعات و ملاحظه خود و دين خود و امت محمد(ص)‌را بنما و از خدا بترس تا مردمي  كه به خدا و قايمت عقيده ندارند، تو را خوار ننمايند.

پاسخ امام به نامه معاويه

امام در پاسخ معاويه نوشت:... اينكه نوشتي نامه‌هايي از من به تو رسيده است. بدان آن‌ها را متملقان و چاپلوسان و سخن‌چينان و تفرقه‌افكنان نوشته‌اند...

من اراده جنگ و مخالفت و خروج بر تو را ندارم، ولي من از ترك جهاد و مخالفت با تو و حزب تو كه ظالم و حلال كننده حرام‌ها(يا ملحد) هستند و حزب ستمگر و دار و دسته شيطان رجيمند، از خدا مي‌ترسم.

مگر تو قاتل حجر بن عدي و قاتل نمازگزاران عابدي كه همواره با ظلم و ستم بد بوده و منكر ظلم و بدعت بودند، نيستي؟

آيا تو قاتل عمرو بن حمق، صاحب رسول الله(ص) همان عبد صالح كه عبادت و تقوي جسم او را فرسوده ساخته بود، نيستي و او را پس از پيمان و عهد و امان... نكشتي؟

تو آن نيستي كه زياد(فرزند نامشروع) را به پدرت ابوسفيان برخلاف حكم پيامبر(ص)‌ملحق ساختي و او را بر سر اهل اسلام مسلط كردي تا دست و پاي مؤمنان را قطع كند و چشم هايشان را كور سازد و آنان را به شاخه درختان خرما به دار آويزد.

دين علي همان ديني است كه با آن، تو و پدرت را مسلمان ساخت و اين مسند را براي تو هموار ساخت(كه به غصب) نشسته‌اي...

معاويه گفتي كه  از خدا بترسم و امت را در فتنه وارد نسازم من فتنه‌اي بزرگتر از خلافت تو براي اين امت نمي‌شناسم و فكر و نظري را براي خود و دينم و امت جدم برتر از جهاد با تو نمي‌بينم؛ اگر اين جهاد را انجام دادم، فقط به خاطر خداست و اگر ترك كردم، پس استغفار مي‌كنم و از خدا طلب توفيق مي‌نمايم. ( مرا به كيد و مكر خود تهديد كردي) هر كيد و مكري داري انجام بده  به جانم سوگند كه تو همواره و از قديم با صالحان مكر ورزيدي و اميد است مكر تو زياني نرساند مگر به خودت...

معاويه آماده قصاص باش و بدان كه هيچ كار كوچك و بزرگي از ديد كاتبان و حسابگران الهي به درو نمي‌ماند و خدا فراموش نمي‌كند كه چه بيگناهاني را به ظن و گمان كشته‌اي و چگونه(يزيد) بچه شرابخوار و سگباز را بر مردم امير ساختي؟

معاويه نامه امام حسين(ع)‌را خواند، و عمروعاص گفت: «‌جواب تندتري بنويس» يزيد نيز همين رأي را داشت ولي معاويه گفت:‌« من در حسين عيبي نمي‌بينم تا در نامه بنويسم.»

اقدام فرهنگي امام حسين(ع) در عصر معاويه

در اواخر عمر معاويه، امام حسين(ع) تمامي ساكنان شهرها و كساني كه پيامبر(ص) را ديده بودند (صحابه و تابعان) را طي نامه‌اي دعوت كرد كه در ايام حج در مني جمع گردند.

او 200 تن از صحابه و 700 تن از تابعان را در مني جمع كرد و طي سخناني دربارۀ جنايات معاويه نسبت به شيعيان فرمود: « مي‌بينيد بر ما و شيعيان از اين طاغوت (طغيانگر) چه مي‌گذرد؟ آنچه در اين مجلس گفته مي‌شود، اگر دروغ است تكذيبم كنيد و اگر راست است تصديقم نماييد و يادداشت كنيد و در شهرهاي خود براي هموطنان خود توضيح دهيد.»

امام با ذكر هيجده فضيلت از علي بن ابيطالب(ع) و شرح اعمال ضد اسلامي معاويه فرمودند:

« مي‌دانيد كه پيامبر(ص)‌علي(ع) را مقدم داشت و برتري داد، حتي بر حمزه و جعفر، هنگامي كه به فاطمه(س) گفت: « تو را به بهترين اهل بيتم  و مقدم‌ترين و با سابقه‌ترين آنان در اسلام و بزرگترين‌ آنها در حلم و بردباري و داناترين آن‌ها تزويج  كردم.» مردم گفتند: «‌آري» .

مي‌دانيد كه پيامبر(ص)‌فرمود: « من سيد فرزندان آدم، و علي(ع) سيد عرب، و فاطمه(س) سيدۀ زنان اهل بهشت، و حسن و حسين(ع) سيد جوانان بهشت هستند؟ گفتند: «آري»

مي‌دانيد كه رسول‌الله علي‌(ع) را مأمور كرد تا پس از رحلت، او را غسل دهد و خبر داد به او كه جبرئيل نيز او را كمك مي‌كند.« گفتند: آري»

آيا مي‌دانيد كه پيامبر(ص)‌در آخرين خطبه‌اي كه خواند فرمود: « اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله (و عترتي) اهل بيتي فتمسكوا بهما لن تضلوا .. گفتند« آري»

باز از همه اقرار گرفت كه آيا مي دانيد او فرمود: « هيچ كس نمي‌تواند مرا دوست داشته باشد و علي را دشمن.» گفتند : « چگونه ممكن است يا رسول الله؟ فرمود:‌« لانه من و انا منه. من احبه فقد احبني و من احبني فقد احب الله و من ابغضه فقد ابغضني و من ابغضني فقد ابغض الله فقالوا: نعم قد سمعنا»حسن بن علي بن شعبه در تحف العقول خطبه مفصل و گويايي از امام حسين(ع)  در مني نقل كرده است كه حقايق مهمي از پيمان شكني و بدعت معاويه را در بردارد.

موانع  و مشكلات معاويه بري وليعهد  ساختن يزيد

موانعي كه سبب شد  معاويه نتواند يزيد را وليعهد كند و در حيات خود براي او بيعت بگيرد عبارتند از:

  1. بي‌حيايي و ميگساري و به طور كلي عدم لياقت باطني و ظاهري يزيد كه اين اعمال با تبليغات دستگاه معاويه و سران متملق و چاپلوس قابل رفع بود. چنان كه مي‌دانيم مغيره گروهي را به شام فرستاد تا به معاويه  بگويند كه با داشتن جوان لايقي چون يزيد چرا به فكر آينده اسلام نيست و براي يزيد بيعت نمي‌گيرد؟ پسر مغيره مي‌گويد كه پس از ملاقات با معاويه،  معاويه به من گفت: « پدرت دين آنان را به چند خريده است، گفتم: « يكي 30 هزار درهم.» گفت: «‌بسيار ارزان خريده است.»
  2. عهدنامه و موارد شروط صلح با امام حسن(ع)‌ كه معاويه رسماً اعلام كرد آنها را زير پا گذارده است.
  3. وجود شخص امام حسن(ع) كه مي‌بايست پس از مرگ معاويه او رسماً خليفه باشد، لذا امام حسن(ع) با نيرنگ و دسيسه معاويه را با سمي كه در اختيار جعده دختر اشعث بن قيس (منافق و خوارج) گذاشته بود، به شهادت رسيد.
  4. آخرين مانع امام حسين(ع)‌بود.

معاويه سعي كرد با او و چند نفر كه به تبع او با بيعت يزيد عليرغم دستور تهديد آميز، مخالف بودند. مانند عبدالله  عمر، عبدالله زبير، عبدالله عباس، عبدالرحمن بن ابي‌بكر، كج‌دار مريض رفتار شود.

نامه معاويه به سعيد بن عاص، حاكم مدينه، رسيد كه از مردم بيعت بگيرد و او در پاسخ نوشت كه همه مي‌گويند اگر اينان بيعت كردند، ما نيز بيعت خواهيم كرد و خشونت و تندي فايده ندارد.

معاويه تدبيري انديشيد و خود عازم مكه شد، نخست به مدينه آمد و جمعيت زيادي نيز با خود آورد. در مدينه با همه به خشنودي برخورد كرد ولي نسبت به اينها با بي‌اعتنايي و گفت: «‌لا مرحباً و لا اهلاً».

و به مدينه هداياي زيادي داد! آنان به مكه رفتند! معاويه نيز به مكه آمد و با هر يك از آنان ملاقات و احترام نمود، حسين بن علي(ع) را سيد شباب اهل الجنه خواند. و بعد از انجام حج همه را خواست. همه حاضر شدند، جز امام حسين(ع) كه معاويه خود به ديدن او رفت و گفت : « مي‌خواهم اسم خلافت روي يزيد باشد، ولي كارها به دست شما باشد.»

در اجتماع عظيم مسجدالحرام معاويه مخفيانه مأموران مسلح بر آنان گمارد و در بالاي منبر ضمن تعريف از آن چهار نفر چنين گفت: «‌اين چهار نفر همگي با يزدي بيعت كردند و تمام آنان نيز راضي هستند و مخالفتي ندارند و در مجلس حاضرند و در اظهار نظر آزادند» ولي هرگونه اظهار نظر و عكس‌العمل موجب ترور و مرگ آنان بود.

شايد يكي از علل حركت امام از مكه در سال 60 به سبب خنثي ساختن همين توطئه و دروغ معاويه در مسجدالحرام و حج بود تا همه بدانند كه امام حسين(ع) با يزيد بيعت نكرده است.

امام حسين (ع)‌زير بار بيعت با يزيد فاسد و شرابخوار و سگباز نرفت . معاويه با تمام تلاش‌هاي خود نتوانست از امام بيعت بگيرد،  در حالي كه معاويه مشغول آماده ساختن زمينه لازم براي وليعهدي پسرش يزيد بود. امام حسين(ع) عكس‌العمل نشان داده و تبليغات معاويه را با نامه‌هايي خنثي مي‌نمايد، « مطلبي كه دربارۀ كمالات و شايستگي يزيد براي اداره امور امت اسلامي نوشته بودي، فهميدم. اي معاويه تو يزيد را چنان توصيف كرده‌اي كه گويا شخصي را مي‌خواهي معرفي كني كه زندگي او بر مردم پوشيده است، از غايبي خبر مي‌دهي كه مردم او را نديده‌اند تنها تو مي داني و مي‌شناسي!

نه يزيد آنچنان كه بايد خود را نشان داده و باطن(پليد) خود را آشكار ساخته است. يزيد را آنچنان كه هست معرفي كن. يزيد جوان سگباز و كبوترباز و بوالهوسي است كه عمرش با ساز و آواز و خوشگذراني سپري مي‌شود، يزيد را اين گونه معرفي كن و اين تندي‌‌هاي بي‌ثمر را كنار بگذار. گناهاني كه تاكنون بر امت اسلام بر دوش خود بار كرده‌اي، بس است كاري نكن كه هنگام ملاقات پروردگار بار گناهانت از اين سنگين‌تر ابشد. تو آن قدر به روش باطل و ستمكارانه  خود ادامه دادي و با بي‌خبري مرتكب ظلم شدي كه كاسه صبر مردم لبريز نمودي. اينك بين مرگ و تو بيش از يك چشم برهم زدن باقي نمانده است.»

سرانجام معاويه از برخي به زور و تهديد و تطميع براي وليعهدي يزيد بيعت گرفت.

با مرگ معاويه موانع قيام امام (ع)‌برطرف و زمينه آن فراهم شد:

  1. مواد پيمان صلح معاويه با امام حسن(ع)
  2. نفوذ و قدرت معاويه
  3. سياست و عوام فريبي او كه حكومت خود را پشت پرده، عنوان كاتب وحي و خال‌ المؤمنين پوشانده بود.
  4. نامه تند و محرمانه يزدي به حاكم مدينه و تهديد امام حسين (ع) كه اگر بيعت نكرد گردنش را بزن، شتاب بيشتري به اين قيام داد.

وليد با مروان، حاكم پيشين مدينه، راجع به متن نامه كه  حاوي خبر مرگ معاويه حكومت رسمي يزيد و بيعت از امام حسين(ع) ( و عبداله عمرو عبداله عرم و عبدالله زبير و عبدالله بن عباس) بود، صحبت كرد و بنا شد، همان شب تا خبر مرگ معاويه پخش نشده، از آنان بيعت بگيرد...

پيك شبانه وليد به پيش امام (ع) و عبداله زبير كه در مسجد‌النبي بودند، رسيد. عبدالله وحشتزده از امام جريان را پرسيد. امام(ع) فرمود: « به گمانم طاغوت بني‌اميه هلاك شده و منظور حاكم گرفتن بيعت است...»

و به نقلي امام فرمود:« در خواب ديدم شعله‌هاي آتش از خانه معاويه بلند است و منبرش سرنگون شده است»

امام با 30 تن مسلح از افراد خانواده‌اش تادردار‌الاماره رفت و به آنان كفت كه بيرون منتظر باشند تا اگر لازم شد، دفاع كنند. امام وارد مجلس شد، ضمن اعلام خبر مرگ معاويه و خلاف يزيد، از وي تقاضاي بيعت شد.

امام فرمود: «‌بيعت مثل من، نمي‌تواند مخفي باشد. تا فردا صبح.. » وليد نيز پافشاري نكرد.

مروان آهسته به وليد گفت: « اگر امشب بيعت نگرفتي،‌ ديگر نخواهي توانست مگر، با خونريزي زياد. او را نگهدار، يا بيعت كن يا به دستور عمل كن.»

امام (ع) به مروان گفت: پسر زن معروفه، تو مرا مي‌كشي يا او؟ دروغ گفتي و گناه كرديف و سپس به وليد گفت: « اي امير، ما خاندان نبوت و رسالتيم، و محل رفت و آمد فرشتگان و نزول رحمت خداوند هستيم . سلام از خاندان ما آغاز شد و به ما نيز پايان مي‌پذيرد. يزدي مردي شرابخوار است كه دستش به خون بيگناهان آلوده است و آشكارا حريم الهي را مي‌شكند و فسق و فجور مي‌كند و مثل من با چنين كسي بيعت نخواهد كرد، ولي ما و شما شب را به صبح مي‌آوريم و مي انديشيم شما نيز بينديشيد كه كداميك از شما و ما به خلافت و بيعت شايسته‌تريم...»در حالي كه مروان و وليد از جمعيت آماده همراه امام(ع)‌هراسان بودند، امام(ع)‌ بيرون آمد.

حركت امام به سوي مكه

امام تمام اهل بيت خود را نيز به همراه برد، فقط محمد بن حنفيه در مدينه ماند. امام با قبر پيامبر(ص) و قبر برادرش امام حسن(ع) وداع كرد و در آخر رجب (يا سوم شعبان) سال 60 هـ به مكه رفت و مردم از ورود امام به مكه خوشحال شدند و در نماز و مجلس حديث امام شركت مي كردند.

امام تا هشتم ذيحجه در مكه بود. مردم كوفه با نامه‌هاي متعدد از امام (ع) خواستند كه به كوفه بيايد. امام در يك مجلس با تعداد زيادي از سران جهان اسلام كه به مكه آمده بودند، مذاكره نمود و علل مخالفت خويش را برشمرد. سران كوفه از جمله سليمان بن صُرَد او را دعوت كردند كه با آنان به عراق برود. امام نخست دعوت را نپذيرفت. همگي تعهد كردند و سليمان براي تأكيد بيشتر با وي بيعت كرد. بعد هم عده‌اي از سران، چون سليمان،  حبيب بن مُظَّهَر، حبيب عبدالله بن وائل و مسيب بن نجبه... براي امام نامه نوشتند. امام نامه ها را جواب نداد،  اما آن‌ها پي در پي نامه نوشتند. آنگاه قيس بن مسهر صيداوي و عبدالله بن وائل و مسيب بن نجبه با عده‌اي ديگر به مكه آمدند و با امام ملاقات كردند. هاني بن هاني السبيعي و سعيد بن عبدلله حنفي نيز به نوشته ابومخنف 50 نامه آوردند. و به رفتن امام به كوفه اصرار داشتند.

اعزام مسلم

امام(ع) براي اتمام حجت و سنجش افكار و پاسخ به نامه‌هاي فراوان، مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد و طي نامه‌اي به مردم كوفه مسلم را چنين معرفي كرد: «‌ اين باعث اليكم اخي و ابن عمي و ثقتي في اهلي بيتي.» برادرم و پسر عمويم و مورد اعتماد من در خانواده‌ام را به سوي شما اعزام كردم.

آنگاه به مسلم گفت:‌ برو و اوضاع را بررسي كن. اگر ديدي مردم بر بيعت با من استوارند، هر چه زودتر نتيجه را اعلام واخبار را به من گزارش نما تا بر آن اقدام كنم.»

مسلم به كوفه رفت و مشكلات زيادي را در راه متحمل شد، ولي با استقبال مردم كوفه مواجه شد و 18 هزار و طبق نقد عقد الفريد بيش از سي هزار نفر بيعت كردند.

امام طبق گزارش مسلم در هشتم ذيحجه از مكه با حدود 80 نفر حركت كرد. عبداله بن عمر به طرف مدينه آمده بود. وقتي كه خبر حركت امام را شنيد، برگشت و مانع او شد. امام نامه‌ها را نشان داد او گريست و با گريه با امام به عنوان قتيل وداع كرد امام خطبه مهمي هنگام حركت از مكه خواند كه گوياي شهادت آن حضرت مي‌باشد: مرگ بر گردن فرزند آدم چون گلوبند بر گردن دختران جوان كشيده شده است و هر كس آماده شهادت و ملاقات با خداست با ما حركت كند كه سحرگاه حركت خواهيم كرد.

برخوردها و حوادث ميان راه

اولين برخورد رد منطقه تنعيم( 7 كيلومتري كعبه) بود، كارواني از يمن كه هدايايي براي يزيد توسط عامل معاويه به نام بحير بن ريسان حميري مي‌برد، توسط امام مصادره شد و از كاروانيان و ساربان‌ها خواسته شد كه اگر مايلند با او به عراق بروند. برخي پذيرفتند و برخي هم بازگشتند. فرزدق كه با مادرش به حج مي‌آمد، مي‌گويد كه هنگام ورود به حرم( يا منطقه زباله) امام را ديدم كه خارج مي‌شد. وي از اوضاع كوفه و مردم عراق پرسيد؟ گفتم: «‌دل‌هاي آنان با شماست ولي شمشيرهايشان بر ضد شماست به كوفه نرو.» فرمود: « اگر نروم در مكه گرفتار مي‌شوم.»

حاكم مدينه عمر و بن سعيد، زماني كه از خروج امام مطلع شد، طي نامه‌اي امام را امان داده بود و برادرش يحيي بن سعيد همراه با عبدالله بن جعفر شوهر زينب كبري را فرستاد تا او را بازدارند، نامه متضمن امان نصيحت بود: «‌كه از خدا نمي‌ترسي كه از جماعت جدا مي‌شوي.!»

امام (ع)‌فرمود:‌« جدم را در خواب ديدم كه مرا به اين سفر امر كرده است.»‌عبدالله بن جعفر نيز مأيوس شد و به پسرش عون و محمد امر كرد تا در ركاب امام حسين(ع) باشند.

امام حسين(ع)‌در بطن الرّمه برادر رضاعي خويش عبدالله بن يقطر يا به قولي قيس بن مسهّر صيداوي را با نامه‌اي خطاب به مردم كوفه اعزام كرد. عبيدالله بن زياد پس از شهادت مسلم، « حصين بن نمر، رئيس شرطه(پليس)  خود  را با لشكر انبوه اعزام كرد و او در قادسيه مستقر شده بود.

وي قاصد را دستگير و روانه كوفه كرد. او نامه را پاره‌پاره كرد و بنا شد در جمع مردم و بالاي منبر يزيد را ستايش كند. ولي برعكس او پيام را رسانيد، و به افشاگري پرداخت و يزيد و ابن زياد را لعن كرد و امام حسين(ع) را ستايش نمود. او را از بالاي بام دار‌الاماره پرتاب كردند و سر از تن او جدا نمودند، و امام از مرگ و شهادت او بسيار متأثر شد.

امام در منزل ثلعبه( و به نقلي در بطن عقبه يا ذات عق توسط مردي از بني‌اسد) از شهادت مسلم با خبر شد و چند بار جمله، انا لله و انا اليه راجعون را تكرار كرد.

 

 

تفسير سوره حمد(2)

روي اين مطلب كه الف و لام استغراق باشد در «الحمد» و متعلق باشد بسم‌الله به او يعني هر حمدي از هر حامدي تحقق پيدا مي‌كند اين باسم الله تحقق پيدا مي‌كند اسم الله اش همانطور هم همان خود حامد است و به اعتباري حامد و محمود يكي است، ظهور و مظهر است «‌انت كما اثنيت علي نفسك اعوذ بك منك» آن طور است كه حامد چون فاني در محمود است از اين جهت كأنه آن خود ثنا مي‌كند حيثيتي براي ديگر نيست تا ما بگوئيم من ثناي  او را مي‌كنم ثناي خودش را مي‌كند از باب اينكه فناست.

يك احتمال ديگر هست و آن اين است كه : الف و لام استغراق نباشد كه افراد را، تكثير فردي باشد. اصلاً نفس طبيعت مجرد از همه خصوصيات حمد، آن حمدي كه هيچ نحوه. تعيين ندارد، در اينجا (بسم‌الله الرحمن الرحيم الحمدالله) يعني حمد بي‌تعيين حمد مطلق روي اين احتمال حمدهاي ما عكس آن احتمال مي‌شود حمدهاي ما براي او واقع نمي‌شود آن حمدي است كه خودش بكند، حمد غير خودش حمد محدود است حمد متعين است و او نامحدود است حمد محدود براي نامحدود حمد نمي‌شود عكس او مي‌شود آنجا گفته مي شد كه حمد واقع نمي‌شود الالله شما خيال مي‌كنيد كه از خط خوب تعريف مي‌كنند تعريف از خدا است تعريف از خط نيست، از نور خيال مي‌كنيد، كه تعريف مي‌كنيد، خيال مي‌كنيد مدح عالم مي‌كنيد اين مدح عالم نيست، مدح (الله ) است آنجا اين طور گفته مي‌شد تمام حمدها، هر چه حمد از هر حامدي كه هست اين به او برمي‌گردد.

براي اينكه هيچ كمالي در عالم نيست،‌الا كمال اوست هيچ جمالي در عالم نيست الا جمال او، خودشان چيزي نيستند اگر اين جلوه را بگيرند از موجودات چيزي باقي نمي‌ماند.

موجودات جلوه خدا هستند

موجودات با آن جلوه موجودند آنجا اين طور گفته مي شد كه همه موجودات همان جلوه خدا هستند و نورند (الله نور السماوات» و گر اين جلوه گرفته شود موجودي باقي نمي‌ماند و چون جلوه است و مدج هم باري كمال است هيچ مدحي براي غير او واقع نمي‌شود براي اينكه كمالي غير از كمال او در كار نيست، كمال اوست ظهور كمال او كمال ذات او،  و كمال او در مقام ظهور، كمال در مقام ذات، كمال در مقام صفات، كمال در مقام ظهور، همه كمالات عالم كمال اوست در مقام ظهور هر كسي هم كه مدح مي‌كند مدح براي كمالي مي‌كند، پس هر مدحي كه واقع مي‌شود براي او واقع مي‌شود آنجا اين طور بود در ا ين احتمال دوم كه احتمال است البته، اينست كه : حمد، حمد مطلق باشد نه حمد كل حمد، حمد مطلق،  يعني حد بي غير و بي‌قيد، حمدي كه هيچ قيد درش نيست، اين حمدي كه ماها مي كنيم تمامش حمد متعين است و براي متعين است براي اينكه ما به موجود مطلق دسترسي نداريم تا براي او حمد كنيم ادراك او را نمي‌كنيم تا حمدش را بكنيم شما كه مي‌گوييد: (الحمدالله) با ادراك او را نمي‌كنيم تا حمدش را بكنيم شما كه مي‌گوييد: «الحمدالله» باز ادراك آن حقيقت نشده است.

تا اينكه براي او حمد بكنيد و هر حمدي كه واقع مي‌شود براي او واقع نمي‌شود براي مظاهر او واقع مي‌شود، عكس آنجا است،‌آنجا هر حمدي كه واقع مي‌شد براي غير از واقع نمي‌شد در اين احتمال اين است كه هر حمدي كه واقع مي‌شود براي او واقع نمي شود الا حمد خودش، الا آن حمدي كه خود او براي خودش مي‌كند، بنابراين به اسم الله الحمدلله اين اسم، ديگر نمي‌تواند اسم به معناي اول باشد اسم به معناي اينكه شما اسميد و آن هم اسم است و ديگري هم اسم است اين اسم الله و ظهور مطلق است بي‌قيد، علامت مطلق بي‌قيد است كه ظهور از غيب است و اسم غيب است و با آن اسم حمد واقع مي‌شود يعني خود به خود حمد مي‌كند، ظهور براي مظهر حمد مي‌كند  اين هم يك گفتار است كه برحسب احتمال است البته كه راجع به متعلق به اين اسم الله متعلق به حمد، يك وقت كل مصداق از حمد، يك وقت صرف وجود حمد، آن كه هيچ قيد ندارد.

يك وقت تمام حمدهايي كه واقع مي شود به غير خدا واقع مي‌شود يك وقت هيچ حمدي براي خدا واقع نمي‌شود به معناي حمد مطلق، به معناي حمد محدود واقع مي شود نه حمد مطلق، آن وقت الحمدالله يعني آن حمد مطلقي كه هيچ قيدي ندارد به آن اسمي كه مناسب با اوست واقع مي شود براي او، اين هم يك احتمال است، احتمال اين معنا را هم داده‌اند، آن هم احتماليست كه متعلق به خود سوره نباشد،  بعضي گفته‌اند: متعلق به ظهر است، ظهر الوجود.

بسم‌الله الرحمن الرحيم  يعني هر چه وجود پيدا ميشود با اسم الله پيدا مي‌شود يعني اسم مبدأ ظهور همۀ موجودات است و اين اسم عبارت از همان باشد كه در روايتي هست كه «‌ان الله خلق المشية بنفسها و خلق الاشياء بالمشية»

اثباتي بر وحي و نبوت

هر كس ديده بر روشنايي فرو بندد، بر بينايي خويش پرده كشيده است نه بر روشني، هر كس عقل و وجدان خود را از درك حق و حقيقت دور دارد، بر عقل و وجدان خويش جور كرده است نه بر حق و حقيقت.

روشنايي براي بيننده سود بخش است نه براي چراغ، و حق و حقيقت براي كسي كه بدان راه مي‌برد، فايده دارد نه براي آنچه بدان راه برده است. هيچ آفتي عقل بشر را مانند تعصب كور، زيان نمي‌رساند. اين پردۀ ضخيم كه بر ذهن و ضمير آدمي كشيده مي‌شود، بدتر از نابينايي كور و ناشنوايي كر است زيرا نابينا يا ناشنوا پس از فقدان بينايي و شنوايي مي تواند انسان باقي بماند ولي آن كس كه ترازوي عقل و وجدانش مختل شده باشد و نتواند حق را از باطل و نيك را از بد تميز دهد، ديگر "انسان" به معنايي كه از كلمۀ "انسان"‌ مراد مي‌كنيم، نيست. مروت و انصاف، تكريمي است كه مرد منصف، نخست خود بدان آراسته مي‌شود پيش از آنكه كساني را كه مورد انصاف قرار داده است، تكريم كرده باشد. انصاف مزيتي نيست مگر هنگامي كه بر موانع راه ما به سوي حق و راستي مانند موانع عقايد موروثي و تعصبات عقيدتي چيره گردد.

در اين جهان آشفته و سرگشته كه جهانيان به دسته‌هاي متخاصم و گروههاي ضد و نقيضي از آيينها و مذاهب و عقايد مختلف تقسيم شده‌اند، چقدر نيازمند كوششهايي هستيم كه آفت تعصب كور را از ميان بردارد و انصاف و مروت و رحمت و مودت را جاي آن بنشاند. چقدر نيازمند اخلاق انساني هستيم تا بتوانيم نسبت به خصم نيز انصاف روا داريم و او را نيز همچون دوست نگاه كنيم و با "ولتر" هم سخن شويم كه گفت: " من با تو اختلاف عقيده دارم، ولي حاضرم براي آنكه تو بتواني عقيده‌ات را بيان كني، سرم را بدهم." اين است انساني كه انصاف دارد و آزادي عقيده را تنها براي خود نمي‌خواهد و با حوصله و بردباري، نه تنها به عقيده خصم نيز گوش مي‌كند بلكه با پيكار و فداكاري، موجبات و شرايط و احوالي منصف، آگاه هم هست و با اين آگاهي مي‌داند كه اگر خصمش مجال سخن نداشته باشد، براي خود او نيز اين خطر با خسران پيش خواهد آمد.

باز هم "ولتر" است كه مي‌گويد: " كسي كه امروز به شما مي‌گويد همين عقيده را كه من دارم داشته باش و گرنه خدا لعنتت كند، فردا خواهد گفت همين عقيده را كه من داشته‌ام داشته باش، و گرنه مي‌كشمت ا". اين كوتاهترين و رساترين بيان براي نشان دادن فاجعۀ تعصب كورانه و شئامت و شناعت آن است. متعصب به حقيقت اعتناء ندارد و حال آنكه منصف، پيروي از حق مي كند و به آن عنايت مي‌ورزد و در پي پرتو عقل و روشنايي انديشه است و هنگامي كه نسبت به صاحب حق انصاف روا مي‌دارد، هر چند ميان او و خودش خلاف و خصام واقع شده باشد، در واقع آگاهي خود را از  ارزش فضل و حسن رأي اثبات كرده است. اما آن كس كه كورانه تعصب مي‌ورزد، در واقع اثبات مي‌كند كه نه تنها از ارزش فضل و حسن رأي آگاه نيست بلكه اصولاً در پي راهيان به حق و حقيقت نيست.

(ادامه دارد)

 

 

سوره حمد پست 2

احتمالات اين است كه هر بسم‌الله كه در هر سوره‌اي است متعلق باشد به خود آن سوره، آن چيزي كه در آن سوره مناسب است مثل سوره حمد كه بسم‌الله الرحمن الرحيم الحمدالله،‌ حمد بسم الله، روي اين زمينه كه احتمال هر بسم‌الله در هر سوره‌اي معنايش غير بسم‌الله ديگر است در سوره ديگر، هر سوره‌اي كه بسم الله دارد و متعلق به آن چيز مناسب در آن سوره است اين با بسم الله ديگري كه در سورۀ ديگر است اينها معناي بسم الله فرق مي‌كند براي اينكه بنابراين شد كه روي اين احتمال كه آن بسم الله متعلق به مثلاً در سوره حمد به حمد باشد، بايد ديد كه آن چه اسمي است كه حمد به او واقع مي‌شود؟ آن چه اسمي است كه ظهور از براي حق است و حمد به آن اسم واقع مي‌شود و بعد فرض كنيد كه در سورۀ ديگر كه مثلاً « قل هو الله» آن چه اسمي است كه با قل هو الله احد مناسب است در فقه هم اين مسئله هست كه اگر چنانچه بسم الله را براي يك سوره‌اي گفتند بخواهند يك سورۀ ديگر بخوانند كافي نيست، بايد بسم الله را دوباره بگويند، اين هم مناسب با همين معناست كه بسم‌الله با آن بسم الله فرق مي‌كند اگر بسم الله‌ها آن طور باشد كه در همه جا يك معني داشته باشد، اگر بسم الله اين سوره با سورۀ ديگر تفاوتي ندارد، چنانچه بعضي ها مي‌گويند اصلاً جزو‌سوره نيست مگر در حمد كه من باب تبرك ذكر شده است و اين هم صحيح نيست حالا در اين صورت كه بسم الله در حمد حالا ما در سورۀ حمد هستيم راجع به متعلق اين جار و مجرور، يك احمال اين بود كه الحمد تمام مصاديق حمد باشد، حمد از هر حامدي، هر حامدي كه حمد مي‌كرد اين به اسم الله حمد مي‌كرد يعني گوينده، خود اسم است و همۀ اعضا و جوارحش از اسماء هستند و حمد كه واقع مي‌شود از انسان به اعتبار اينكه اين است به اسم خدا حمد واقع مي‌شود.

 

 

 

تفسیر سوره حمد

سوره مباركه حمد

« أعوذ بالله من الشيطان الرجيم» بسم‌الله الرحمن الرحيم،‌الحمد‌لله رب العالمين…»

محتمل است كه در تمام سوره‌هاي قرآن  اين «‌بسم‌الله‌ها» متعلق‌ باشد به آياتي كه بعد مي‌آيد، چون گفته شده است  كه اين «بسم‌الله» به يك معناي مقدري مثلاً متعلق است،  لكن بيشتر به نظر انسان مي‌آيد كه اين «بسم‌الله‌ها» متعلق باشد به خود سوره، مثلاً در سوره «حمد» بسم‌الرحمن الرحيم،‌ الحمدلله.

به اسم خداي تبارك و تعالي حمد براي او است،  اسم علامت است. اينكه براي اشخاصي اسم يا براي همه چيز به شريك اسمي گذاشته است و نامگذاري كرده است براي اين است كه  اين علامت يك شناسايي اسمي باشد، زيد را آدم  بفهمد كي هست؟

اسماء خدا علامت ذات مقدس است

 اسماء‌خدا هم علامتهاي ذات مقدس اوست و آنچه انسان و بشر مي‌تواند از ذات مقدس حق تعالي يك اطلاع ناقص پيدا كند آن از اسماء حق است خود ذات مقدس حق تعالي يك موجودي است كه دست انسان از او كوتاه است  حتي دست خاتم‌النبيين كه اعلم و اشرف بشر است از آن مرتبه ذات كوتاه است و آن مرتبه  ذات را كسي نمي‌شناسد غير از خود ذات مقدس، آن چيزي كه بشر مي‌تواند  به آن دسترسي  پيدا كند اسماء الله است كه اين اسماء الله هم مراتب دارد  كه بعضي از مراتبش را ماها مي‌توانيم  بفهميم و بعضي از مراتبش را اوليائ خدا و پيغمبر اكرم(ص) و كساني كه معلم به تعليم او هستند مي‌توانند ادراك كنند.

همه عالم اسم الله است

همه‌ي عالم اسم الله است تمام عالم، چون اسم نشانه است، همه موجوداتي كه در عالم هستند اينها نشانه ذات مقدس حق تعالي هستند، منتها نشانه بودنش را بعضي‌ها مي‌توانند به عمقش برسند كه اين چه خود نشانه است؟ و بعضي هم به طور اجمال مي‌توانند بفهمند كه نشانه است، آنچه بطور اجمال است اينست: كه موجود  خود به خود وجود پيدا نمي‌كند.

ممكن خود به خود وجود پيدا نمي‌كند

اين يك مسئله واضح است در عقل، و عقل  هر بشري به حسب فطرت اين را مي‌فهمد كه موجود خود به خودي، موجودي كه مي‌شود نباشد ممكن است باشد ممكن است نباشد، اين ممكن كه هم ممكن است و هم ممكن است نباشد اين خود به خود ي همين‌طوري وجود پيدا نمي‌كند،  اين ممكن بايد منتهي بشود به يك موجودي كه با لذات موجود است يعني وجود از او قابل سلب نيست، آن ازلي است و ديگر وجود از او قابل سلب نيست، ديگر موجوداتي كه مي‌شود موجود باشند و مي‌شود هم نباشد. اينها خود به خود وجود پيدا نمي‌كنند، اين محتاج به اين است كه از خارج كسي، يك موجودي را ايجاد كند،‌ ما اگر فرض كنيم كه اين فضايي كه وهمي است هيچ واقعيتي ندارد ما اگر فرض كنيم كه يك قضايي هست و اين فضا هم هميشگي است اين فضا كه فقط فضاست،  نمي‌شود كه متبدل شود اين فضا به يك موجودي بي‌خودي، همين طوري، يا موجودي در او پيدا بشود همين طوري يا آنهايي كه مي‌گويند: كه از اول مثلاً در دنيا، اول يك فضاي نامتناهي بوده است « علي اشكالي كه در نامتناهي است بماند» و بعد هم يك هوائي و يك بخاري پيدا شده است آن وقت به دنبال هم از اين موجود « بخار در فضا» چيز ديگري پيدا شده است.

اين برخلاف ضرورت عقل است كه يك چيزي خودش، به يك چيز ديگري خود به خود تبديل  بشود، بدون اينكه  يك علتي از خارج در كار باشد يك چيزي خودش يك  چيز ديگري شود، هر چيزي كه متبدل به يك چيز ديگر مي‌شود  يك علت خارجي دارد  والا يك موجود خودش يك چيز ديگر نمي‌شود، يك علت خارجي مي‌خواهد كه اين شبي مثلاً يخ ببندد يك علت خارجي مي‌خواهد كه آب يخ ببندد، يا آب جوش بيايد يك علت خارجي مي‌خواهد اگر آب نه سرماي آن درجه «‌زير صفر» و نه گرماي آن درجه« بالاي صفر»‌باشد، تا ابد هم همين آب است، يك علت خارجي دارد يك چيز خارجي بايد آن را بگنداند، لهذا اين مقدار اجمالي كه هر معلولي محتاج به علت است و هر ممكني محتاج به يك علتي است.

اين هم جزء واضحات عقول است كه هر كسي  تأمل و تصور مسئله را بكند تصديقش هم مي‌كند كه يك چيزي مي‌شود باشد،‌مي‌شود نباشد بي‌خودي بشود، يا بي‌خودي نباشد، نبودن از باب اينكه چيزي نيست تا باشد، اين علت نمي‌خواهد نيست، هيچ چي اما بدون علت مبدل شود و يك چيزي ممكني كه نيست،  كه بشود هست بي‌خود بي‌خودي بدون علت « امتناع» اين از ضروريات عقول است.

موجودات نشانه خدا هستند

اين مقداري كه همه‌ي موجودات عالم اسم خدا هستند و نشانه خدا هستند اين يك مقدار اجمالي است كه همه‌ي عقول اين را مي‌توانند بفهمند و همه‌ي عالم را اسماء الله  بدانند. و اما آن معناي واقعي مطلب را كه اينجا مسئله اسم‌گذاري نيست مثل اينكه ما بخواهيم فرض كنيم  كه يك چيزي را چراغ را بخواهيم  بفهمانيم به غير،  اسم رويش مي‌گذاريم  و مي‌گوييم چراغ يا اتومبيل يا انسان يا زيد، اين يك واقعيتي است كه از يك موجود غيرمتناهي در همه‌ي‌اوصاف كمال يك موجودي كه در تمام اوصاف كمال غيرمتناهي است حد ندارد موجود لاحد است ممكن نيست.