قبلاٌ ثابت كرديم كه  اسلام ايرانيان تدريجي بوده است و نفوذ و سلطۀ  عميق اسلام  بر روح ايرانيان  و غلبۀ آن بر كيش زرتشتي بيشتر در دوره‌هايي صورت گرفته كه ايرانيان استقلال خود  را باز يافته بودند.  بنابراين جايي براي اين ياوه‌ها باقي نمي‌ماند.

خود آقاي ادوارد براون در جاهاي متعدد كتاب خود اقرار و اعتراف مي‌كند كه ايرانيان دين اسلام را به طوع و رغبت پذيرفتند.  در صفحه 297 از جلد اول تاريخ ادبيات مي‌گويد:

«‌ تحقيق دربارۀ غلبۀ تدريجي آيين اسلام  بر كيش زردشت مشكل‌تر از تحقيق در استيلاي ارضي عرب  بر مستملكات ساسانيان است. چه بسا تصور كنند كه جنگجويان اسلام اقوام و ممالك مفتوحه را در انتخاب يكي از دو راه مخير مي‌ساختند: اول قرآن، دوم شمشير. ولي اين تصور صحيح نيست، زيرا گبر و يهود اجازه داشتند آيين خود را نگاه دارند و فقط مجبور به دادن جزيه بودند و اين ترتيب كاملاً عادلانه بود، زيرا اتباع غير مسلم خلفا از شركت در غزوات و دادن خمس و زكات كه بر امت پيامبر فرض بود معافيت داشتند.

در صفحه 306 و 307 پس از اينكه  شرحي راجع به انقراض دين زرتشتي بحث مي‌كند، مي‌گويد:

 «‌اگر چه اخبار راجع به كساني كه  تغيير مذهب دادند  قليل است، لكن همين حقيقت كه تا سه قرن و نيم بعد از فتح  اسلام اين گونه موارد پيش آمده است گواه روشني است بر اينكه ايرانيان از روح تحمل و گذشت فاتحين بهره‌مند بودند و اين امر خود دال بر اين معني است كه  ايرانيان آيين خود را به صلح و سلم و لااقل تا حدي به تدريج تغيير داده‌اند.»

ادوارد براون از دوزي (مستشرق معروف هلندي) در كتاب اسلام نقل مي‌كند كه:‌

« مهمترين قومي كه تغيير مذهب دادند ايرانيان بودند، زيرا آنها اسلام را نيرومند  و استوار نمودند نه عرب، و از ميان آنها بود كه جالبترين فرق اسلامي برخاسته است.»

عكس‌العملي  ه ايرانيان در برابر اسلام نشان دادند آن چنان موافق و لبريز از عشق و علاقه بود  كه جاي اين نيست گفته شود احساسات ملي يا احساسات مذهبي كهن آنها را وادار كرده است كه در زير پردۀ تشيع عقايد مذهبي كهن خويش را اشاعه دهند.

قبلاً شرح داديم كه يكي از علل شكست ايرانيان با آن همه نيرو و قدرت و عظمت، ناراضي بودن مردم ايران از حكومت و آيين‌شان بود مردم ايران از آنها به ستوه آمده بودند و آمادگي كامل  داشتند براي اينكه مأمني بيابند و اگر بانگ عدالت و حقيقتي بشنوند به سوي آن بشتابند. گرايش فوق‌العاد‌ۀ‌ ايرانيان به مزدك نيز علتي جز نارضايي نداشت. قبلاً نيز اشاره كرديم كه وضع زردشتي گري در ايران آن چنان دچار فساد و انحراف و مورد بي‌علاقگي مردم شده بود كه فرضاَ اسلام به ايران نيامده بود،  مسيحيت ايران را تسخير مي‌كرد.

باز براون از دوزي مستشرق هلندي  چنين نقل مي‌كند:‌

«‌ در نيمة اول قرن هفتم ميلادي همه چيز جريان عادي خود را در روم شرقي و كشور شاهنشاهي ايران طي مي‌كرد. اين دو مملكت براي تصرف آسياي غربي هميشه با هم در نزاع بودند. از حيث ظاهر در راه رشد و ترقي و آبادي سير مي كردند. مبالغ متنابهي ماليات عايد خزانه سلاطين اين دو كشور مي‌شد و كرّ و فرّ  تحميل و تنعم پايتختهاي  هر دو مملكت ضرب المثل بود. بار كمرشكن استبداد بر پشت هر دو كشور سنگيني مي‌كرد تاريخ  دودمان سلاطين به هر دو مملكت مشحون است از يك سلسله فجايع هولناك و زجر و آزار خلايق،  و اين رفتار ظالمانة دولتها مولود نفاق و شقاق مردم در مسائل مذهبي بود. در اين اثنا ناگهان از ميان صحاري غير معروف، قويم جديد در صحنۀ  جهان پديد آمد. قبايلي بي شمار كه تا آن تاريخ پراكنده  متفرق و اكثر اوقات با هم در نبرد بودند، نخستين بار در آن هنگام به هم پيوستند و قوم متحد و متفق جديد را به وجود آوردند قومي كه علاقه شديد به آزادي خود داشت، لباس ساده مي‌پوشيد، و غذاي ساده مي‌خورد، نجيب و ميهمان‌نواز بود، با نظاي، با فراست، مزّاح، بذله‌گو و در عين حال مغرور و سريع الغضب بود و همين كه آتش خشم او برافروخته مي‌شد كينه‌جو و آشتي‌ناپذير و ظالم بود. اين  همان قويم است كه در يك لحظه كشور كهنسال و معزّز ولي فاسد و پوسيدۀ ايران را سرنگون ساخت و زيباترين ايالات را از دست جانشينان قسطنطين ربود و سلطنت جديد التأسيس آلمان را پايمال نمود و ممالك ديگر اروپا را تهديد كرد و حال آنكه در شرق عالم نيز جيوش فاتح او به جبال هيمالايا راه يافتند و در آنجا رخنه كردند. ولي اين قوم شباهتي با كشورگشايان ديگر نداشت. زيرا آيين نويني آورده بود اقوام ديگر را تبليغ و دعوت مي‌نمود. برخلاف ثنويت ايرانيان و مذهب مسيح كه انحطاط يافته بود، توحيد پاك و خالص‌ آورد و ميليون مردم به آن گرويدند و حتي در همين عصر ما مذهب اسلام مذهب يك عُشر از نژاد بشر است.»

ادوارد براون در صفحه 155 كتاب مزبور، ضمن بحث از اوستا و اينكه آيا اوستاي واقعي باقي است يا از ميان رفته است،‌چنين به سخن خود ادامه مي دهد: « اوستا متضمن اصول عقايد شخص شهيري مانند زردشت و محتوي احكام آيين دنياي قديم است. اين آيين زمان نقش مهمي در تاريخ جهان بازي كرده و با اينكه عدۀ پيروان آن امروزه در ايران ده‌هزار و در هندوستان بيش از نود هزار نيست، در اديان ديگري كه بالذ ّات داراي اهميت بيشتري بوده تأثيرات عميقي داشته است. معذلك در وصف اوستا نمي‌توان گفت كتابي دل‌پسند و دلچسب است. درست است كه تفسير بسياري از عبارات محل ترديد است و هر گاه به مفهوم آن پي برده شود قدر و قيمت آن شايد بيشتر معلوم گردد، ليكن اين نكته  را مي توانم از طرف خود بگويم كه هر چه بيشتر به مطالعۀ قرآن مي‌پردازم و هر چه بيشتر براي درك روح قرآن كوشش مي‌كنم بيشتر متوجه قدر و منزلت آن مي‌شوم؛ اما بررسي اوستا ملالت‌آور و خستگي‌افزا و سير كننده است، مگر آن كه به منظور زبانشناسي و علم الاساطير و مقاصد تطبيقي ديگر باشد.»

آنچه را ادوارد براون از طرف خود مي‌گويد بايد از طرف همۀ‌ آن ايرانياني بگويد كه قرن به قرن، فوج فوج اوستا را رها كردند و به قرآن گرويدند. گرايش از اوستا به قرآن براي ايرانيان يك امر بسيار ساده و طبيعي بوده است و موردي نداشته است كه بخواهند آنچه از اوستا آموخته‌اند و يا عاداتي كه نسبت به سلاطين خود معمول مي‌داشته‌اند در زير پردۀ تشيع حفظ كنند و عملي نمايند.

ثانياً  يزدگرد پس از آنه در پايتخت نتوانست مقاومت كند،  با دربار و حرمسراي خود در حالي كه هزار طبّاخ،  هزار تن رامشگر و هزار تن يوزبان و هزار تن با زبان و جماعتي كثير از ساير خدمه همراه او بودند  و او هنوز اين گروه را كم مي دانست شهر به شهر و استان به استان فرار مي كرد و پناه مي‌جست. قطعاً مردم مركز ايران  مي‌خواستند از او حمايت كنند و جلو لشكر مهاجم را بگيرند قادر بودند،  اما او را پناه ندادند تا به خراسان رفت.  در آنجا نيز حمايتي نديد و عاقبة الامر به آسيابي پناه برد و به دست آسيابان يا به دست يكي از مرزداران ايراني كشته شد. چگونه است كه ايراني به خود يزدگرد پناه نمي‌دهد ولي بعد اهل بيت پيغمبر اسلام را به خاطر پيوند با يزدگرد، معزّز و مكرّم مي شمارد و آنها را در حساسترين  نقاط قلب خود جاي مي‌دهد و عالي‌ترين احساسات خود را نثار آنها مي‌كند؟!

 ثالثاً‌ فرضاً  ايرانيان در قرون اول اسلامي مجبور بودند احساسات خويش را مخفي كنند و در زير پردۀ تشيع اظهار نمايند؛ چرا پس از دو قرن كه استقلال سياسي يافتند اين پرده را ندريدند و احساسات خويش را آشكار نكردند بلكه برعكس،  هرچه زمان گذشت بيشتر در اسلام غرق شدند و پيوند خويش را با آيين گذشته بريدند؟!

رابعاً هر مسلمان ايراني مي‌داند ه شهربانو مقام و موقعي بيشتر و بالاتر از مادران ساير ائمه اطهار كه بعضي عرب و بعضي افريقايي بودند ندارد. كدام شيعه ايراني يا غير ايراني در دل خود نسبت به مادر حضرت سجاد(ع)‌ احترامي بيشتر از مادران ساير ائمه اطهار (ع)‌احساس مي‌كند؟ نرجس خاتون، والدۀ ماجدۀ حضرت حجة بن الحسن‌(ع) يك كنيز رومي است، قطعاً احترام اين بانوي رومي در ميان ايرانيان بيش از احترام شهربانو است.

 خامساً اگر از زاوية تاريخ بنگريم اصل داستان شهربانو و ازدواج او با امام حسين(ع)‌و ولادت امام سجاد(ع)‌ از شاهزاده‌اي ايراني مشكوك است. داستان علاقۀ ايرانيان به ائمه اطهار به خاطر انتساب آنها به خاندان ساساني از طريق شهربانو، از نظر تاريخي عيناً همان داستان كسي است كه  گفت:‌« امام زاده،  يعوقب را در بالاي مناره گرگ دريد» . ديگري گفت: امام زاده نبود پيغمبر زاده بود، يعقوب نبود و يوسف بود، بالاي مناره نبود ته چاه بود، تازه اصل مطلب دروغ است و گرگ يوسف را ندريد.

در اين جا نيز اصل داستان كه يزدگرد دختري به نام شهربانو يا نام ديگر داشته و به افتخار عقد زناشوئي حسين به علي (ع)‌ و مادري امام سجاد(ع)‌ نائل شده باشد از نظر مدارك تاريخي سخت مشكوك است. مورخين عصر  حاضر عموماً  در اين قضيه تشكيك مي‌كنند و آن را بي اساس مي‌دانند. مي‌گويند در ميان هه مورخين تنها يعقوبي جمله‌اي دارد به اين مضمون كه گفته اسـت : مادر علي بن الحسين(ع) «حرار» دختر يزدجرد بود و حسين (ع) نام او را غزاله نهاد.

خود ادوارد براون از كساني است كه  داستان را مجعول مي داند. كريستن سن نيز قضيه را مشكوك تلقي مي‌كند. سعيد نفيسي در تاريخ اجتماعي ايران آن را افسانه مي‌داند و اگر فرض كنيم اين داستان را ايرانيان به همان منظور جعل كرده و ساخته‌اند، حتماً پس از حدود دويست سال از اصل واقعه بوده است يعني مقارن با استقلال سياسي ايران بوده است و اين پس از آن است كه  از پيدايش مذهب شيعه نيز در حدود دويست سال گذشته بوده است. اكنون چگونه است كه گرايش ايرانيان به تشيع مولود شايعۀ شاهزادگي ائمه اطهار بوده باشد؟

اينه گفتيم پيوند زناشويي امام حسين(ع)  با دختر يزدگرد سوم مشكوك است از نظر تاريخي است ولي در پاره‌اي از احاديث اين مطلب تأييد شده است از آن جمله روايت كافي است كه  مي گويد: دختران يزدگرد را در زمان عمر به مدينه آوردند و دختران مدينه به تماشا آمدند. عمر به توصيۀ امير‌المؤمنين (ع) او را آزاد گذاشت كه هر كه را مي خواهد انتخاب كند و او حسين به علي (ع) را انتخاب كرد.

ولي گذشته از عدم انطباق مضمون اين روايت با تاريخ،  در سند اين روايت دو نفر قرار دارند  ه اين روايت را غير قابل اعتماد مي‌كند: يكي ابراهيم بن اسحاق احمري نهاوندي است كه علماي رجال او را از نظر ديني  متهم مي‌دانند و روايات او را غير قابل اعتماد مي‌شمارند و ديگري عمر بن شمر است كه او نيز كذّاب و جعّال خوانده شده است.

من نمي‌دانم  ساير رواياتي كه  در اين مورد است از اين قبيل است يا نه. بررسي مجموع احاديثي كه در اين زمينه  وارد شده است،‌ احتياج به مطالعه و تحقيق بيشتري دارد.

سادساً اگر مردم ايران احترامي براي ائمه اطهار(عليهم‌السلام)  قائلند  به خاطر انتساب آنها به خاندان ساساني است مي‌بايست به همين دليل براي خاندان اموي نيز احترام قائل باشند، زيرا حتي كساني كه وجود دختري به شهربانو را براي يزدگرد انكار مي‌كنند اين مطلب را قبول كرده‌اند كه در زمان وليد بن عبدالملك در يكي از جنگهاي قتيبه بن مسلم، يكي از نوادگان يزدگرد به نام « شاه آفريد» به اسارت افتاد و وليد بن عبدالملك شخصاً  با او ازدواج كرد و از او يزيد بن وليد بن عبدالملك معروف به «يزيد ناقص» متولد شد. پس يزيد ناقص كه خليفه‌اي اموي است نسب به شاهان ايراني مي‌برد و قطعاً از طرف مادر شاهزادۀ ايراني است. چرا ايرانيان براي وليد بن عبدالملك به عنوان داماد يزدگرد و براي يزيد بن الوليد به عنوان يك شاهزادۀ ايراني ابراز احساسات نكردند، اما في‌المثل براي امام رضا(ع) به عنوان كسي كه در ششمين پشت به يزدگرد مي‌رسد. اين همه ابراز احساسات كرده و مي‌كنند؟

اگر ايرانيان چنين احساسات به اصطلاح ملي مي داشتند، بايد براي عبيدالله بن زياد احترام فوق‌العاده‌اي قائل باشند، زيرا عبيدالله قطعاً نيمي ايراني است زيرا پدر عبيدالله  مرد مجهول النسبي است اما مرجانه مادر عبيدالله  يك دختر ايراني شيرازي است كه در زمان والي فارس بود با او ازدواج كرد.

چرا ايرانيان كه به قول اين آقايان اين قدر احساسات ملي داشته‌اند كه ائمه اطهار (عليهم ‌السلام) را به واسطۀ انتسابشان  به خاندان سلطنتي ايران به آن مقام رفيع بالا بردند، عبيدالله بن زياد نيمه ايراني و مرجانۀ تمام ايراني را اين اندازه پست و منفور مي‌شمارند؟!

سابعاً  اين مطلب آن گاه مي تواند درست باشد كه شيعه منحصر به  ايراني باشد و لااقل دستۀ اولي شيعه را ايراني به وجود آورده باشد، و از آن طرف هم عموم و لااقل اكثر ايرانياني كه مسلمان شدند مذهب شيعه را اختيار كرده باشند، و حال آنكه نه شيعيان اوليه ايراني بودند (‌به استثناي سلمان) و نه اكثر ايرانيان مسلمان شيعه شدند. بلكه در صدر اسلام علماي مسلمان  ايراني نژاد در تفسير يا حديث يا كلام يا ادب،  سني بودند و بعضي از آنها تعصب شديدي عليه شيعه داشتند. و اين جريان تا قبل از صفويه ادامه داشت. تا زمان صفويه اكثر بلاد ايران سني بود در زمان خلفاي اموي كه سبّ علي(ع) در منابر رايج شده بود، مردم ايران نيز تحت تأثير تبليغات سوء امويها قرار گرفته و اغفال شده بودند و اين برنامۀ تشيع را اجرا مي‌كردند حتي گفته مي شد كه پس از آنكه عمر به عبدالعزيز  اين كار را قدغن كرد بعضي از شهرستانهاي ايران مقاومت كردند.

اكابر علماي تسنن را تا قبل از صفويه ايرانيان تشكيل مي‌دهند اعم از مفسر، فقيه، محدث متكلم، فيلسوف، اديب، لغوي و غيره .

ابو حنيفه كه بزرگترين فقيه اهل تسنن است و « امام اعظم» خوانده مي‌شود، يك ايراني است.  محمد بن اسماعيل بخاري كه  بزرگترين محدث اهل تسنن است و كتبا معروف او بزرگترين كتاب حديث اهل تسنن است، ايراني است. همچنين است سيبويه از ادبا و جوهري و فيروز‌آبادي از لغويين و زمخشري از مفسرين و ابو عبيده و واصل بن عطا از متكلمين اكثريت علماي ايراني و اكثريت تودۀ مردم ايران تا قبل از صفويه سني بوده‌اند.

 

منبع : خدمات متقابل اسلام و ایران - شهید مطهری